ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

مسافرت شمال

1394/7/22 14:55
نویسنده : مامان سحر
419 بازدید
اشتراک گذاری

دختر گلم شما اولین سفر زندگیت رو تو 6 ماهگی تجربه کردی...وقتی که دقیقا 6 ماه و 7 روزت بود...

روز 13 مهر ماه ما بنا بر تصمیمات قبلی عازم سفر شدیم...همراه با مادر جونی و پدر جونی ( مامان و بابای من)  و مامانی و بابا جون ( پدر بزرگ و مادربزرگ من) و خاله نیلو که دلیل اصلی سفرمون بود...خاله جون قرار بود تو همایش بین المللی شیمی که توی رشت برگزار میشد شرکت کنه و مقاله ش رو ارائه بده...همین بهانه ای شد که ما هم باهاش همسفر بشیم و بعد از یکسال آب و هوایی تازه کنیم...آخرین سفری که منو بابایی رفتیم دقیقا پارسال تو مرداد ماه بود...وقتی شما تو دل مامانی بودی و فقط دو ماه بود که مهمون دلم شده بودی...بعد از اون بخاطر شرایط من نتونستیم جایی بریم...

و اما سفرنامه ما...

روز 13 مهر که دوشنبه بود ساعت 2 بعدازظهر کوله بارمون که نصف بیشترش وسایل شازده خانوم بود رو جمع کردیم و راهی شدیم...

ما از خونه خودمون راه افتادیم و مامان جونی و بقیه هم از خونه خودشون...تو عوارضی قزوین بهم رسیدیم و بقیه راه رو گذروندیم...قرار بود بخاطر همایش خاله دو روز تو رشت باشیم و بعدش بریم اردبیل...ولی اول بخاطر شرایط نامساعد آب و هوا و دوم بخاطر خراب شدن ماشین بابایی برنامه سفر اردبیل عملی نشد و ما تو یکهفته ای که شمال بود 4 روز رو ذر رشت گذروندیم...دو روز تو خود شهر بودیم...بعدش به یه روستای خوش آب و هوا به اسم فشتکه رفتیم که نزدیک بندر انزلی بود...

چند روزی که تو رشت بودیم به جز روز اول هوا ابری و بارونی لود و زیاد نتونستیم گردش بریم...ولی دیدن منظره سر سبز و بارونی شمال کشور از ایوان ویلا و تنفس اکسیژن خالص هم خالی از لطف نبود...

روز پنجم با نظر اکثریت رفتیم رامسر... اونجا هم دو روزی بودیم...بعد عازم تهران شدیم...سفر خوبی بود ولی روز آخر موقع برگشتن احساس کردم که کمی تب داری و حالت نرمال نیست...احساسم درست بود...درجه حرارت بدنت 38/7 بود...نگرانت شدم.زودی بهت استامینافون دادم که تبت پایین بیاد...خداروشکر فردا صبحش دمای بدنت پایین اومده بود ولی همچنان حال ندار بودی عزیزم و همش دوست داشتی بخوابی...من نگران برگشتمون بودم و می‌ترسیدم که تو راه اذیت بشی ولی تو راه برگشتن به تهران هم همش تو بغلم خواب بودی و اصلا اذیت نکردی دختر گلم...

 روز یکشنبه 19 مهر ماه ساعت 10 شب شکر خدا صحیح و سلامت رسیدیم خونمون...یکم حالت بهتر شده بود ولی نه کامل...چون اشتهات حسابی کم شده بود..

طی روزهای آتی یه سری عکس از سفر به این موضوع اضافه میشه...

پسندها (2)

نظرات (0)